ایده
ی اصلی ی فیلم را اگر، نوستالژی ها و رویاپردازی های کودکانه بدانیم، به نظرم،
از این بابت، بایستی به ایده ای که کارگردان، برای تبدیل به یک فیلم
سینمایی ، انتخاب کرده است، تبریک بگویم.
دوران
کودکی، مهم ترین دوران ِ زندگی ی بشر است، کودک تا هفت هشت سالگی اش،
شخصیت اصلی اش، بنا به محیط پیرامون، رفتار مادر و پدرش با او ، و حتی سایر افراد
خانواده و معلم های اولیه ، و برداشت هایی که او از این موارد می کند، شکل می
گیرد. همچنین مسیر زندگی ی آینده مان، و اینکه میخواهیم ، به قول معروف ، در آینده
چه کاره شویم، همه ریشه در دوران کودکی و اتفاقات آن و رویاپردازی های کودکانه مان
دارد.اما رویاپردازی، تنها معطوف به دوران کودکی نیست، و در بزرگسالی نیز مقدمه ی
رسیدن به قله های پیشرفت و آرزوهایمان است. مانندِ برادرانِ رایت، که رویای پرواز،
آنان را به مسیر ساخت ِ هواپیما کشاند و الان، همه ی بشر، منتفع از رویا و مسیری
هستند که آنان پیمودند. دکتر کوروش کیانی، استاد بزرگوارم در دانشگاه سمنان، در
صفحه ی اولِ همه ی پاورپوینت هایش ، شعارِ کمپانی ی PHILIPS
را گذاشته بود، DREAM
، IDEA،
PLAN
، IMPLEMENTATION
، رویا، ایده، برنامه ریزی، اقدام. شعاری که نشان می دهد که پیشرفت بشر و انگیزه ی
به پیش بَرَنده اش، در ابتدا رویاست، و رویایش است که او را مجبور به اندیشیدن و
ایده دادن می کند، و پس از آن باید برای رسیدن به رویایش ، برنامه ریزی کند و در
انتها ، قدم در مسیرِ رسیدن به رویایش بگذارد.
برای
مثال ، آنجا که بهار(کاراکترِ اصلی ی کودک ِ فیلم) به علت مریضی ی آسمِ پدرش(با
بازی ی مهران احمدی)، آرزو و رویایش این می شود که در آینده پزشک شود تا پدرش را
درمان کند. یا آنجا که وقتی برنامه ی کودک ، نقاشی های رسیده از بچه ها را پخش می
کند، رویا و آرزویش این می شود که نقاشی ای بکشد و برای برنامه ی کودک
بفرستد تا از تلویزیون پخش شود. این ها رویاهای خوبی هستند که می توانند زمینه ساز
ِ پیشرفت کودک در آینده باشند.
اما
دوران کودکی ، تماما، سرشار ِ از رویاهای مثبت و سازنده نیست، این دوران
شامل عقده های پدر و مادر نیز هست. بهار و خواهر و برادرانش ، مادر ندارند و
مسئولیت رسیدگی به آنها را نامادری ی پدرشان بر عهده دارد. نامادری ای که پیر است
و با عقایدِ کهنش در حال تربیت کردن آنان است. آن ها دوست دارد اما تابِ رفتارهای
کودکانه را ندارد و به سختی به تنبیه بچه ها می پردازد. اوجِ اثر این رفتارهای
نامادری ی پدرشان را می توان در صحنه ای که بهار در رودِ یخ زده گرفتارِ سگ ها شده
و بی هوش می شود ، و بعد از به هوش آمدن می بیند که در خانه ی زن و شوهری مهربان
هست ، و هنگامی که آن زوج بهار را به خانه اش می برند، بهار در دیالوگی که می
گوید، اظهار می کند که کاش، این زوج پدر و مادرش بودند.
صحنه ی
تاثیر گذار ِ دیگرِ فیلم، آنجایی بود که بهار ، هنگامی که به عیادت پدرش رفته است،
و پدرش از بچه هایش می پرسد که می خواهید در آینده چه کاره شوید؟، و بهار در پاسخِ
این پرسش می گوید که می خواهد پسر شود. و وقتی که پدرش می پرسد که چرا می خواهی
پسر شوی؟، می گوید به دلیل اینکه روی دستتان نَمونم. به نظر می رسد که دلیل اصلی ی
این حرفِ بهار، به صحنه ای بر می گردد که در خانه ی عمویشان، زن عمویش از پسرهایش
تعریف می کند و این جملات زن عمویش و سایر اتفاقات و همچنین جایی که نامادری ی
پدرش می گوید که کاش بهار هم پسر بود، همه در این حرفِ بهار تاثیر گذار بوده اند.
اما می توان این حرف بهار را به وضعیتِ کنونی ی جامعه مان نیز بسط دهیم و بگوییم
که متاسفانه به دلیل فضای مردسالارانه ی جامعه، زنان ِ ما دچار فراموشی ی زنانگی
یِ خود شده اند و فکر می کنند برای اینکه در جامعه دیده شوند و موفق جلوه نمایند،
بایستی که کارهای مردانه و همچون مردان رفتار کنند، و زنانگی و ژرفای زن بودنِ خود
را انکار کنند و به فراموشی بسپارند.
نوستالژی
های دوران کودکی، مانند دعوای خواهران و برادران، تنبیه والدین و تنبیه بچه ها در
مدرسه، عشق های پاک کودکانه ی دختران و پسران به هم ، که اوج آن را در صحنه ای که
بهار هدیه ی شاگرد اولی ی خودش را که پدرش به او داده است ، می خواهد به پسری بدهد
که در کلاسشان او را دوست دارد، یا دادن جایزه توسط پسر خاله ی بهار به او که پس
از پاسخ دادنِ پرسش های او در خصوص پایتخت کشورها به بهار می دهد، حمام کردن های
قدیمِ بدونِ آب گرمکن در خانه، و حمام عمومی ها، وعده های پدر برای بردن به
مسافرت، مسافرت های تابستانه به خانه ی پدربزرگ و مادربزرگ، دورهمی های خانوادگی و
غذاخوردنهای دورهمی، فیلم دیدن های دورهمی، تحویل سال و سفره ی عید و اینکه لحظه ی
تحویل سال هر کاری بکنی تا آخر سال همان کار را خواهی کرد، بازی در کوچه و جوب های
کثیف و پر آب، به مراسم های عزاداری و عروسی رفتن، اینکه وقتی کسی از شما در کودکی
خوشش میاد و میگه که تو عروس یا داماد خودم هستی، همه نوستالژی هایی هستند که به
نظرم برای همه به نحوی رخ داده است.
اما کتاب
خواندن و داستان هایی هم که در کودکی خوانده می شود و شنیده می شود، منجر به
رویاپردازی های مثبت و مفید در کودک خواهد شد. و این امر، امری پسندیده می باشد.
اما مشکل اصلی ی من با فیلم در انتخاب کتاب هایی است که بهار آنها را می خواند ، و
من منظور کارگردان را در این انتخاب نمی توانم درک کنم و هضم آن برایم سخت است.
داستان مرد خون فروش، که شاید اشاره ای کوتاه به فیلم "دایره مینا "
ساخته ی داریوش مهرجویی داشته باشد، داستان کتاب جنایات بشر و اینکه دختری را دو
مرد می ربایند و به فاحشگی مجبور می کنند، به نظرم در رویاهای پاک کودکانه ی بهار،
نباید راه می یافتند. من بسیار به این موضوع فکر کردم و نتیجه ای جز این نیافتم که
تنها هدف از این داستان ها ، پرداختن به پیش از انقلاب به سبک ِ سریال معمای شاه
است، به خصوص آنجا که پدرِ بهار در شبِ تحویل سال ِ نو، با کسانی درگیر می شود و
کتک می خورد که می خواستند ، پیرمردی را به جرم پاره کردنِ کاغذی که عکسِ ولیعهد
بر روی آن بوده و می خواسته آجیل در آن بریزد، تنبیه کنند. و به نظر من این
موضوعات، باعث شده که ایده ی اصلی ی فیلم به آن سرانجامی که می شد بهتر باشد،
نرسد.
اما صحنه
ی ماقبل نهایی ی فیلم، آنجا که بهار در حال تاب خوردن است و آن اتفاق برایش می
افتد، به نظرم پیامِ فرا متنی ی خوبی داشت، و اگر بهار را نماد رویاهای کودکانه
بدانیم، این پیام را می خواست بدهد که ، بایستی به رویاهایمان توجه بیشتری بکنیم،
به خصوص رویاهای دوران کودکی، و همانطور که در ابتدای یادداشت گفتم، رویا را به
ایده تبدیل کنیم، برایش برنامه ریزی کنیم و برای رسیدن به آن اقدام کنیم. اما
متاسفانه اکثر بشریت ، رویاهایش را ، حالا بنا به شرایط محیطی و یا عدم تربیت صحیح
و عدم آگاهی و خودشناسی، در درون خود می کُشد، که اگر رویایش را کُشت، مرده ی
متحرکی بیشتر نیست، و هر کسی می تواند بر او ظلم و ستم روا کند.
این
نوشته برداشت های شخصی ای بود که پس از اولین تماشای فیلم، به ذهنم خطور کرد و
ممکن است پس از تماشاهای بعدی فیلم، کاملتر گردند یا به کل تغییر نمایند.
علی حاجی
زاده
18 و 50
دقیقه ی جمعه 26 آذر 1395
سه شب پس
از اولین تماشای فیلم
منبع :salamcinama.ir